۱۳۸۵ آذر ۱۹, یکشنبه

مخاطب خواننده نيست!






مخاطب ستیزی یکی از مولفه های شعر پست مدرن است اما این به چه معناست ؟ آیا مولفین پست مدرن قصد دارند با هرکس که بخواهد آثارشان را بخواند به زد و خورد پپردازند؟ آیا توی متنهایشان به خوانندگان احتمالی فحاشی می کنند یا روی جلد کتابهایشان می نویسند : هرکس این کتاب را بخرد خر است ؟ راستی چقدر باید نگرش ما نسبت به این مقولات سطحی باشد حالا حتی اگر نه اینگونه کاریکاتور گون که شبیه به این نگرش نیز به این مولفه نگاه کنیم ...

اینکه ما با روبه رو شدن با مولفه ی " مخاطب ستیزی " و " مخاطب " به یاد خوانندگان احتمالی این آثار بیفتیم همان اندازه مضحک و خنده دار است که و قتی با مولفه ی " مرکز زدایی " رو به رو می شویم فکر کنیم که شاعر پست مدرن اثرش را در یک ورقه معمولی چهار ضلعی نمی نویسد بلکه کاغذش را طوری دورچین می کند دارای هیچگونه مرکز هندسی نباشد !!!

راستی آیا فراموش کرده ایم که شعر امروز صرفا نگرشهای درون متنی دارد ؟ آیا نمی دانیم که هیچ مولفه ای دارای اهداف برون متنی نیست؟ آیا فکر می کنیم هنرمندان پست مدرن واقعا نمی فهمیدند که گزینش مولفه ی مخاطب ستیزی – با برداشت رایج و عوامانه ی آن - با چاپ و تلاش برای معرفی و فروش آثارشان در تضاد است ؟ آیا این احتمال وجود ندارد که کسانی که در اشتباه هستند نه آنها بلکه ما باشیم با یک سوء تفاهم و برداشت غلط؟

اگر بپذیریم که در نگرش پست مدرن اساسا در مواجهه با یک متن هیچ اصلی به عنوان یک فراروایت نمی تواند به بیرون از متن ارجاع داده شود و یا هیچ اصلی به عنوان یک فراروایت نمی تواند از خارج از متن عناصر آن را وادار به اطاعت و همسازی کند شاید بهتر باشد که به این فکر کنیم که " مخاطب " حاضر در مولفه ی " مخاطب ستیزی " یا " حذف مخاطب " اساسا یک" مخاطب درون متنی " است تا مردمان روان در کوچه و بازار و ایستاده پشت ویترین مغازه های کتاب فروشی ...

شاید بهتر باشد که تعریف دقیقی برای این مخاطب پیشنهاد کنیم ، مخاطب از نظر من آنگاه که این واژه را در اصطلاح " مخاطب ستیز " به کار می برم عبارت است از : مفهومی ذهنی دال بر فضایی فرضی که یک متن با گوشه چشم به آن و در نظر گرفتن آن ، در خود مناسباتی را تعبیه کرده و در ساختار خود امکاناتی را برای ایجاد امکان رسیدن به هم ساختی با ساخت فرضی آن فضا برقرار می کند و امیدوار است که از این طریق از یک طرف اشتیاق و رغبت و از طرف دیگر امکان رسیدن به یک ساخت تازه را – البته به صورت طبیعی ، و بنا بر اصل اراده ی معطوف به قدرت ، با تمایل به غلبه یافتن ساختار سازه ی خود در حجم اشغالی ساختار محصول نهایی – فراهم کند . از این منظر مخاطب یک تصور ذهنی است که در درون متن و در هنگام تولید اثر حضور داشته و پس از تولید نیز امکان بازخوانی مجدد آن را فراهم می کند .

حال با توجه به این تعریف آنچه که در فلسفه ی پست مدرن مورد حمله قرار می گیرد چیست ؟ من فکر می کنم که در اینجا نیز همانند تمامی عرصه های دیگر آنچه که به چالش کسیده می شود نه خود مخاطب که مخاطب به شکل یک فراروایت است ، هدف سیال کردن مخاطب ، غیر قطعی فرض کردن او و حرکت از وضعیت تک مخاطبی به سمت یک بی نهایت مجانب وار هندسی است ...

این وضعیت برخلاف تصور عامه نه تنها بر علیه خوانندگان در هیئت مردمان نیست بلکه حرکتی در راستای پذیرش حقوق بیشتر برای آنها و پایان دادن به سلطه و اتوریته ی چندین قرنی روش کلاسیک است که در آن مولف به خود حق می داد خوانندگان خود را پیشبینی کرده ، تعیین کند و آنها را موظف به هماهنگی با تصور قالبی خود نماید . و به همین دلیل مخاطب متن او بت واره ای بود که اوج ایده آل خوانندگان رسیدن به شان و ساخت او بوده است ...

تفکیک مخاطب از خواننده تفکیک بسیار ظریف و حساسی است ، کاری که به سادگی امکان پذیر نیست چرا که در حالیکه این دو یکی نیستند اما تفکیکشان نیز اگر بدون دقت و توجه و صد البته بدون یک ذهنیت پست مدرن صورت بگیرد نه تنها گرهی از کار نخواهد گشود بلکه در نهایت به یک گره کور خواهد انجامید ، پیشنهاد می شود که در مواجهه با این مفاهیم دو اصل زیر مورد توجه قرار بگیرد :

1- مخاطب خواننده نیست اما نزد مولف در هنگام خلق اثر به شکل خواننده فرض می گردد ،

2- خواننده مخاطب نیست – هرچند که در هنگام خوانش به ناچار طرف خطاب قرار می گیرد و مخاطب متن می شود اما او در این وضعیت با " مخاطب متن " هم ارز نمی باشد

تبصره : این اصول – دقیقا - شامل حال عمل نامه نگاری نمی شود که در آن مخاطب متن و مخاطب نهایی به ظاهر یکسانند ... ( به دلیل گرایش این بحث به زمینه ی فلسفه ی روانکاوی این مقاله وارد آن نمی شود )

" مخاطب ستیزی " به لحاظ عملکرد شبیه مولفه ی " مرکز زدایی " است ، در این وضعیت نیز مرکز حذف نمی گردد بلکه با گرایش کار به سمت چند مرکزی شدن جایگاه مرکز واحد به عنوان یک مرکز مقتدر به چالش کشیده می شود ( برابر با واقعه ی کپرنیکی که در آن به توهم چند قرنی مرکزیت زمین در هستی پایان داده شد و برابر با مواجهه ی بشر با بی نهایت مرکز در کلیت یگانه ی هستی ) در فرایند مخاطب ستیزی نیز مخاطب حذف نمی شود اما با چند پاره شدن ، سیال شدن و متغییر در نظر گرفتن آن،کار به سمت یک متن بی مخاطب ( بدون مخاطب قطعی ) گرایش می یابد .

این مولفه در راستای تلاش برای رسیدن به ایده آل " متن معنا ساز" در برابر " متن معنا ده " به خدمت گرفته می شود ... نگرشی مسیحی که به عنوان ایده دهنده خود را مدیون عهد جدید می داند که در آن از قول عیسی مسیح توصیه می شود که بجای دادن ماهی به دیگران به آنها ماهیگیری یاد بدهید .

بحران مخاطب پدیده ای است که گریبانگیر ادبیات امروز است و این محدود به جامعه ی ایران نیست و ربطی هم به شعر معاصر ندارد ، آیا تصور می کنید امروزه در ایران مولانا بیشتر از شاعران مطرح معاصر خواننده دارد ؟ آیا از حافظ در بین توده ی مردم ایران به غیر از تبدیل شدن به یک وسیله ی مضحک تفال چه باقی مانده است؟؟ و یا کتابهای شعرایی که غیر هفتادی می نویسند با اقبال بیشتری رو به روست ؟ مسئله ی گیشه و ورود به عرصه ادبیات زرد بحثی جداست آیا اقبال مریم حیدرزاده در کسب شهرت و پول و ... بیشتر مدیون متن اشعار اوست و یا تن صدای دخترانه ی پر از ناز و عشوه ی او که در جامعه ی بسته و سنتی ایران همراه متن او می گردد؟ به راستی سلیقه ی مردم معیار خوبی برای یک هنرمند است؟؟ و اگر قرار است که ما با در نظر گرفتن خوانندگان به عنوان مصرف کنندگان به تولیدات ادبی نگاه کنیم فرق یک هنرمند با یک تولید کننده ی دمپایی پلاستیکی چیست ؟ آیا این جامعه است که باید قدر متفکرین و هنرمندان خود را به عنوان مولدان تفکر بداند یا این هنرمند و متفکر است که باید با محدود کردن خود به سطح فهم عامه و برای کسب خشنودی ظاهری آنها خود را با آنها هم سطح نگاه دارد ؟ آیا اگر در طول تاریخ متفکران در حد فهم مردمان عصر خود فکر می کردند ما در نهایت از عصر حجر فراتر رفته بودیم ؟ - مثال نیما و حرکتی را که در عصر خود آغاز کرد مطرح نمی کنم ، شناخته شده است ، به آن فکر کنید _

بحران مخاطب در جامعه تحت تاثیر عوامل گوناگونی همچون گسترش بی سابقه ی رسانه های جمعی ، وسایل سرگرمی و همچنین عملکرد اشتباه متولیان فرهنگی جامعه و ... به وجود آمده است که قرار گرفتن تمامی این عوامل در کنار مولفه ی مخاطب ستیز شعر امروز باعث آن شده است که این مولفه برخلاف آنچه که معادلات آن می گویند و بر اساس آن می بایست بر تعداد خوانندگان بیفزاید با نتیجه ی عکس رو به رو شده است ، بله مولفه ی مخاطب ستیزی بر کاهش تعداد خوانندگان تاثیر داشته است اما این به دلیل محتوای این مولفه نیست و بر می گردد به ویژگی خوانندگان جامعه ی امروز ما که مطابق مولفه های عصر کلاسیک تربیت شده اند و هنوز به دنبال لقمه ای حاضر و آماده اند ، به قول معروف منتظر پیام اخلاقی آخر قصه و یا متمایل به خلاصه کردن کل یک شعر به پاسخی کوتاه برای سوال کوتاه " این یعنی چه ؟ " در پایان آن ....

خواننده ای که هنوز ترجیح می دهد یک مصرف کننده ی بی دردسر باشد ، کسی که حتی فکر به زحمت بازتولید در مواجهه با یک تولید برق از چشمهای تنبلش می پراند! اصلا آیا در یک زندگی ماشینی که او با افتخار قرار گرفتن در آن را پذیرفته نیازی به توصیه ها و پند های خود هنرمندان دارد که حالا ما صحبت از بازتولید آنها هم می کنیم ؟؟

اما چرا چنین دیدگاهی که تا به این اندازه برای جایگاه انسان به عنوان مولد احترام و فضا قائل شده است تا به این اندازه دشمنان سرسختی دارد ؟ فکر می کنم که مخالفان این نگرش به دو گروه تقسیم می شوند :

1- نویسندگان و متفکران و هنرمندانی که با این نگاه دارای یک تضاد پارادایمی هستند یعنی زیر ساختها و بنیادهای فکری ، علمی و فلسفی آنها به قول لیوتار عملا به آنها نحوه ی نگرش کاملا متفاوتی را نسبت به دنیا می دهد و از معیارهای متفاوتی برای سنجش و ارزشیابی برخوردارند و اهداف کاملا متفاوتی را دنبال می کنند و همانطور که بازهم لیوتار تاکید می کند " تضادهای پارادایمی با توسل به مجموعه ای از معیارهای مشترک قابل حل نیست " چرا که در این وضعیت چنین معیارهای مشترکی در واقع وجود ندارد

2- این نگرش مسلما به مذاق نویسندگان و شاعرانی که به دنبال خودنمایی و کسب شهرت هستند نیز خوش نخواهد آمد آنها هنوز امیدوارند که اشعارشان به قول خانم نتاج شاعر معاصر پشت کامیونها و وانت ها و روی دیوار قهوه خانه ها نوشته شود ، این گروه از هنرمندان به شدت تمایل دارند که همچنان حضور و اتوریته ی خود را در سرتاسر متنشان حفظ کنند چرا که فکر می کنند به اشراقاتی خاص و ویژه رسیده اند که مردمان از آنها بی بهره اند و فکر می کنند که چشمه ای ذلال و جوشان برای جمعیتی تشنه لب هستند و البته توهم این فضا به دلیل اینکه می توانند منجی انسانها باشند آنها را به اشتیاق نمی آورد بلکه آنها به این وضعیت همانند فرصتی ناب برای کسب شهرت و نام نگاه می کنند فرصتی که در آن احساس خود برتر بینی خود را نسبت به دیگران به صورتی مشروع و موجه نهادینه کرده و به دیگران آن را دیکته نمایند و طبیعی است که پذیرش این نگاه تازه آب سردی است بر پیکره ی خواب آلود رویاهایشان ...

هنر پست مدرن به پشتوانه ی فلسفی روانکاوی پست مدرن بود که نگرش تازه ای را به مخاطب در دستور کار خود قرار داد نگرشی که دیگر انسان را یک کل منسجم و واحد نمی داند بلکه او را کلی مرکب از اجزای ناپیوسته بدون لزوم ارتباط منطقی و حتی در بسیاری موارد متضاد می یابد ، ژاک لاکان با مطرح کردن " دیگران " به عنوان اجزای واقعی تشکیل دهنده ی " من " در هر فرد در واقع به این نتیجه می رسد که هر فرد مرکب از همه ی دیگرانی است که در مراحل رشد او و در فرایند رشد او تاثیر داشته اند بعلاوه ی همه ی دیگرانی که در " زبان " او و در دوره ی تکامل زبان او سخن گفته اند ... " این دیگران هستند که در من سخن می گویند " یا " این زبان است که در من سخن می گوید " ، در این وضعیت ما حتی در مواجهه ی عینی با یک فرد دیگر نمی توانیم با یک " او " او را مورد خطاب قرار دهیم !!!

پس مخاطب ستیزی فقط این واقعیت را که ما در برابرمان خوانندگان ناشناخته و غیر قابل پیشبینی زیادی داریم مطرح نمی کند بلکه به این معتقد است که ما هرگز با کیفیتی معین و قابل تعیین تحت عنوان " فرد " – حالا به عنوان مخاطب – نیز رو به رو نیستیم : رامین به n احتمال بدل می شود که هرکدام از آنها به اندازه ی تفاوت او و فرید از هم متفاوتند ... در شعر نیز بر اساس همین نگرش و به دلیل عدم اعتقاد به وجود مخاطب قطعی ما می بینیم که مخاطب از سطری به سطر دیگر تغییر می کند و حتی در بسیاری از موارد از واژه ای به واژه ی دیگر به این ترتیب که سطر با یک واژه و مخاطب شروع می شود اما با مخاطبی دیگر برای واژه ی پایانی سطر ، آن سطر بسته می شود و از طرف دیگر سطرها به صورت ایده آل بدنبال آن هستند که لغات را در یک سطر به گونه ای کنار هم بچینند که ترکیبات و دسته بندی های مختلفی از آنها ممکن باشد با امکان رسیدن به مخاطبان متعدد برای هریک از آنها ، و همچنین در سطحی دیگر همین تکنیکها تلاش می کنند که چینش سطرها را به گونه ای آرایش دهند که گروه بندی و دسته بندی های مختلف از آنها مخاطبین مختلفی را بطلبد ... همانطور که می بینید تمامی عناصر در کل و در اجزا در محورهای گوناگون به حرکت و چرخش درمی آیند تا با هرچه سیال تر کردن موقعیت مخاطب در متن به سیالیت کلی متن که ایده آل این دست کارهاست کمک کنند ....

کار در فضای پست مدرن بدون داشتن ذهنیتی پست مدرن و مبتنی بر باورهای پست مدرن هرگز نتیجه بخش نخواهد بود و نتیجه ی آن کارهایی می شود که صرفا دارای ژست پیشرو هستند و نمونه های آن را هم در جامعه ی امروز خود به وفور می توانیم ببینم ، این نویسنده و شاعر پست مدرن نیست که مخاطب را به خاطر علاقه سیال می کند او در واقع مخاطب را سیال می بیند و اثرش را بر این مبنا و با چنیین فرضی پیش می برد و خود را با چنین مخاطبی هماهنگ می کند . او می داند که برای یک سلیقه ی غیر قابل پیشبینی به جای بسته بندی یک قطعه شکلات بهتر است در جعبه ای را بست که در آن مواد گوناگون برای ساخت انواع شکلات با فراهم کردن امکانات مختلف موجود باشد و طبیعی است که بر خلاف مصرف کننده ی خلاق مصرف کننده ی تنبل همان شکلات حاضر و آماده را ترجیح می دهد به ویژه اگر یک مارک معروف و پر زرق و برق مثل " احمد شاملو " روی آن چسبیده باشد !!

حال اگر مجددا و از این منظر به مولفه ی " مخاطب ستیزی " نگاه کنیم می بینیم که در آن حرمت و احترام مخاطب بسیار بیشتر از سیستم اتوریته ای کلاسیک رعایت و حفظ شده است ، سیستمی که در آن هیچ تلاشی برای تحمیل شکل معینی از بودش به مخاطب برای درک من !!! صورت نمی گیرد ....

فدرس ساروی

۱۳۸۵ آبان ۲۳, سه‌شنبه

مكانيزمهاي دفاعي متن





اينگونه به نظر مي رسد كه يك متن در هنگام شكل گيري از زنده بودن و حيات نويسنده و يا به عبارتي مولف خود بهره مي جويد. متن آنگاه كه در حال پيش رفتن و شكل گيري است در هر لحظه تماس و يا اصطكاك كوتاهي را با لحظه اي از حيات مولف تجربه مي كند. به عبارت ديگر هر نقطه از متن با يك نقطه از طول حيات مولف هم ارز است و روي بردار زمان به هم زماني ناچار! بنابراين يك متن در هر نقطه از خود زمان و فرصت كوتاهي را براي بهره بردن از مولف خود داراست و هميشه نيز در بردن به اكثر استفاده از اين لحظه موفق عمل نمي نمايد. متن در لحظه و در زمان شكل گيري و شايد بهتر باشد بگويم درست يك لحظه قبل از شكل گيري بخشي از “جهان متني” مولف است بخش يكدست و يكسان از كليت او، و اين چيزي است كه متن مي بايست براي متن شدن به آن غلبه كند بايد از جهان مولف خود جدا شود و وجودي مستقل يابد درست همانند زايمان، فرزند هر چند كه تا پيش از لقاح مابين اسپرم و تخمك بخشي از يك فرا روايت گسترده تر يعني پدر و مادر بوده است اما مي بايست بلافاصله بعد از تركيب از آنها مستقل شود و تبديل به وجودي شود كه ديگر نه آن است و نه اين!

مولف خود يك متن است و تا زماني كه متني تا درجه استقلال كامل از او جدا نشود عملا اتفاق تازه اي نيفتاده است – زايماني در كار نيست – لحظه اي كه مولف احساس مي كند كه بايد حركتي در خلق يك متن انجام دهد در واقع در حال تجربه ي دوران بارداري است و در لحظه ي خلق اثر به درد زايمان مبتلاست اثر يا متن حاصل برخورد و قطع متقابل بردار امتداد حضور مولف و جهان هستي است، از برخورد حضور اين دو است كه يك اثر به جاي مي ماند … درست مانند زماني كه شما روي برف يا شن حركت مي كنيد … خطوط جهان هستي را در نقطه اي قطع مي كند و يك اثر به جاي مي ماند… متن براي حفظ متنيت خود و اثبات آن به عنوان يك متن به معناي وسيع آن و به شكل مستقل چاره اي ندارد به غير از آنكه بلافاصله بعد از ايجاد در هر نقطه از خود و يا به عبارت ديگر حتي در لحظه ي ايجاد خود شروع به تلاش براي استقلال از مولف خود كند، اگر متن از مولف مستقل نگردد و اعلام حضور نكند يعني هنوز بخشي از وجود مولف خود است و مولف همواره از پيش موجود است و هيچ اتفاق تازه اي نيفتاده و اثر بودن متن بلافاصله بي معنا شده و محو مي گردد و اين يعني سكوت و يا ادامه حضور سيال مولف ، هيچ اثري خلق نشده است. پس متن براي متن شدن مي بايست از مولف جدا شود. - بند ناف بايد چيده شود ! – اما متن چگونه مي تواند به اين مهم دست يابد؟ چگونه مي تواند در حالي كه تمامي اجزايش را مديون مولف است تا آنجا از او مستقل شود كه وجودي جدا بيابد و ديگر نه مولف باشد و نه “جهان هستي از پيش موجود؟” چگونه مي تواند يك جهان تازه يا يك متن تازه باشد؟ متن براي اين منظور مكانيسمهاي دفاعي در درون خود دارد مكانيسمهاي دفاعي كه نيروي مرموزي آنها را براي فعاليت تغذيه مي كند نيرويي كه هر چند بخشي از خود را از مولف به دست مي آورد و بخشي را از جهاني كه مولف در آن حاضر است اما احساس ديني از اين بابت به هيچكدام از آنها ندارد… چرا كه آنها از دادن و صرف اين انرژي ناگزير هستند و حتي برا معنا يافتن به عنوان آنچه كه هستند نيازمند اين بخشش مي باشند، همانگونه كه ينچه مي گويد صدقه دهنده به صدقه گيرنده بيشتر محتاج است تا صدقه گيرنده به او چرا كه تا كسي نباشد كه پذيراي بخشش و صدقه باشد صدقه دهنده نمي تواند تحت تعريفي كه از او وجود دارد معنا بگيرد.


اولين مكانيسم دفاعي متن اين است كه مكان حضور خود را جايي بيرون از جرم و ماده تشكيل دهنده جسم هنرمند تعيين مي كند متن همواره خراشهايي را روي سطح هستي ايجاد مي كند و بدون آن بي معناست! هنرمند و مولف نمي تواند در حالي كه روي يك مبل راحتي نشسته است بگويد من همين الان در درون خودم يك متن يا يك اثر هنري خلق كردم او مجبور است روي سطح هستي خراش ايجاد كند يا با قلم بر روي سطح كاغذ يا با قلم بر روي سطح كاغذ يا با چكش و قلم روي سطح سنگ يا با ارتعاش تارهاي يك ساز و ارتعاش ملكول هاي هوا و يا… و به اين ترتيب اثر هنري در اولين قدم خود با استقلال فيزيكي خود از جسم مولف و متمايز كردن خود از هستي با وادار كردن مولف به خراش روي سطح آن از هر دوي آنها مستقل مي شود. و جسم تازه اي مي يابد اما هرگز به اين قانع نمي شود چرا كه داشتن يك جسم تازه براي استقلال از مولف كافي نيست، يك فرزند مرده به دنيا آمده تنها يك علامت سوال بزرگ است يك احتمال براي هر چيزي حتي كس مي تواند مدعي شود كه اين بچه اگر زنده مي ماند مثلا يك مدل شبيه سازي شده ژنتيكي از مادر خود بود كه درست همانند او و هم ارز او فكر مي كرد رفتار مي كرد و … و به هيچ عنوان داراي وجودي مستقل نبود!


بچه بايد پس از به دنيا آمدن حركت كند، حركتي مستقل از مادر و پدر بايد وقتي آنها حركت مي كنند بايستد وقتي آن مي ايستند حركت كند حركاتي مستقل و جداي از آنها ايجاد اصوات تازه و … و اين همان كاري است كه يك متن نيز انجام مي دهد او بلافاصله پس از ايجاد خود را از كنترل مولف خارج مي كند، مولف نمي تواند زنجيره دال هاي دلخواه خود را به آن تحميل كند. و معنادهي از حيطه سلطه او خارج مي شود… متن توسط مولف ايجاد شده اما خود مولف نيست يعني مولف هرگز نتوانسته است همه وجود خود را به طور تمام كمال در متن متجلي سازد چرا كه اگر قادر به اين كار مي شد نهايتا يكي ديگر از خودش باز توليد مي كرد و نتيجه يك مولف ديگر بود نه يك متن نتيجه كار شكسپير يك شكسپير ديگر بود و نه هملت پس اگر مولف نتوانسته است همه وجود خود را درمتن متجلي سازد اين به آن معناست كه يك متن همواره داراي خلاءها و فضاهاي خالي مخصوص به خود است و استفاده از همين امكان است يك مكانيسم دفاعي ديگر را در اختيار متن مي گذارد تا به حضوري مستقل تبديل شود، متن همواره فضاهاي خالي دارد كه مي تواند آنها را بامخاطبين گوناگون به شكل هاي گوناگون پر كند، از همين منظر است كه امروزه ديگر نظريه يك مولف – يك متن تبديل به ايكس مخاطب – ايكس متن شده است يعني ما به تعداد مخاطبين متن داريم نه به تعدا مولفين.

متن بلافاصله پس از توليد و حتي در تلاش از همان ابتدا، آغاز شكل گيري فرايندهايي را براي مقاومت در برابر آشكارشدگي بكار مي گيرد، بن مايه اين فرايند به نوعي از ارتباط حاضر در هنگام توليد از مولف گرفته مي شود، بنابراين در هنگام نگارش فقط انديشه مولف نيست كه بر سطح هستي خراشيده شده و ثبت مي گردد، بلكه علاوه بر آن و به عبارتي همراه با آن خود مولف با عناصر شخصيتي خود فرايند انتقال به آن سطح جريان مي يابد، بخشي از وجود هر انسان – و در اينجا مولف – ناهشيار اوست، ناهشيار هر چند كه در دسترس مولف نيست اما همواره به شكلي كاملا هشيار در كار است و همانگونه كه اجازه نمي دهد سوبژه مولف در هيچ لحظه اي بي او باشد اجازه نخواهد داد كه آنچه كه از وي در حال توليد است بدون حضور، حضوري فعال از او، از او جدا شود… به اين ترتيب متن نيز صاحب ناهشياري مي گردد كه البته پس از جدايي از هسته اوليه به شكلي كاملا مستقل از او حركت كرده و رشد مي كند.


ناهشيار به اين دليل ناهشيار باقي مي ماند و به حيطه هشياري فرد وارد نمي شود كه مكانيسمهاي دفاعي خاص همواره او را از آشكارشدگي حفظ مي كنند، محتواي ناهشيار معمولا عناصر سركوب شده و ناخواسته اي است كه آشكار شدن آنها مي تواند آسيبهاي زيادي به شخصيت و عزت نفس فرد وارد كند. ناهشيار از هشيار شدن واهمه دارد چرا كه پس از آشكار شدن بلافاصله هويت خود را به عنوان ناهشيار از دست مي دهد! ذات و جوهر ناهشيار در خارج بودن آن از حيطه و محدوده هشيار است. متن نيز به همين ترتيب، متنيت خود را مديون ناآشكارگي رمزوارگي و كد بندي هاي خود است، يك متن در صورت آشكار شدن و از دست دادن ماهيت رمزگذاري شده خود بلافاصله متنيت خود را از دست مي دهد و به جايگاه اوليه خود يعني جهان پيش توليدي يا عدم راجع مي گردد. گويا هرگز نبوده است!


اگر ما بپذيريم كه يك متن مواد اوليه و تشكيل دهنده خود را پيش از توليد، از همين جهان به دست آورده و اگر بپذيريم كه با آشكارشدگي در واقع دوباره به عناصر تشكيل دهنده خود تجزيه مي شود پس مي توانيم بگوييم آشكارشدگي يك متن به اين معني است كه گويي اصلا اتفاقي نيفتاده است! متن از ابتدا هم در كار نبوده! من از “آگاهي سيال هميشه در جريان” هستي هستم و به آن راجع مي شوم، اين كه جهان مولد متن با جهان كه متن در صورت آشكار شدگي به آن باز مي گردد يكي نيست و از همين روست كه متن هر قدر به سمت آگاهي پيش مي رود غريب تر مي ماند. مبحثي است كه در اين مقاله به آن توجه نخواهد شد هر چند كه اين فرايند به لحاظ فهم و ادراك حس غربت و نوستالژي هميشگي متون از اهميت بسيار زيادي برخوردار است، متن همانند هر جانداري از مرگ مي گريزد، متن كه به مرگ مولف انجاميده است بيش از هر مفهومي با خطر مرگ و به عبارتي مرگ متن آشناست، چرا كه همانگونه كه تاليف به مرگ مولف انجاميد، خوانش نيز مي تواند به مرگ متن منجر بشود، فرايندي كه در هر حال اتفاق مي افتد و از آن همچون تمامي مرگ هاي ديگر گريزي نيست… اما متن مقاومت مي كند او همواره خود را به خواننده فرافكني مي كند تا با قانع كردن او به اينكه مفاهيمي نه به صورت مشترك به لحاظ همزيستي در جهاني واحد بلكه مفاهيمي موازي و جدا از هم به موازات هم طي فرايند خوانش درمتن و خواننده حركت مي كنند. به اين ترتيب، خواننده قانع مي شود كه نه در حال گشايش متن است، بلكه تنها در حال مرور و كشف و شهود خويش طي مواجهه و حركت به موازات متن است، متن نمي خواهد به خواننده اجازه بدهد كه او بفهمدكه در طي فرايند خوانش او و متن در هم آميخته اند و حركت واحدي را در پيش گرفته اند، حركتي كه به هر مقصدي برسد نتيجه عملكرد واحد آن دو است. مانند در هم آميختگي ارگانيك راننده و اتومبيل، راننده در هنگام رانندگي نه موجودي مستقل از ماشين كه بخش كاملا مكانيكي از آن است، گيربكس و فرمان ادامه طبيعي دستهاي او و پدالهاي زير پا ادامه طبيعي پاهاي اويند و بدون يك هماهنگي دقيق كه در يك فرا همكاري هشيار معنا مي يابد. هيچ حركتي اتفاق نخواهد افتاد، اما متن تاكيد دارد كه بگويد كه نه اتومبيل كه مقصد است، اگر اتومبيل نمي تواند مدعي بي نيازي از راننده را بكند، مقصد در نهايت و هنگام صحبت از جوهر وجودي مستقل خود مي تواند مدعي بي نيازي از مقصد بشود. و حتي خود را فراتر از تعريف شدن به عنوان مقصد مطرح كند، جايگاهي كه به دليل دارا بودن عناصر متعالي تر و خواستني تر از جهان قاصد براي او حكم مقصد را يافته است!


فرد در هنگام خوانش ترغيب مي شود كه محتواي متن را در هنگام مواجهه فراخواني براي يادآوري تجارب خود براي همذات پنداري با او … بيايد. او ترغيب مي شود كه خود را كاشفي بداند كه به سرزمين اسرارآميز متن مي رود و از اين منظر همراهي دائم و اينكه متن نه در نقطه پاياني حركت، بلكه با تمام كليت خود در تمام طول نقاط حركت همراه و همزمان با خواننده است پنهان مي ماند! هيچ نقطه اي از يك متن وجود ندارد كه كليت آن متن در آن حضور نداشته باشد متن هر چند كه در نگاه اوليه مي تواند داراي يك كليت ارگانيك نباشد، اما با پيوستن او به جهان هستي به عنوان بخشي از آن مجددا به شكلي قدرتمند دوباره با اجزاي خود و اجزاي جهان اطراف خود داراي ارتباط ارگانيك مي گردد.

متن با توجه به جايگاه ـ به ناچار آن ـ در يك فضاي بينامتني هرگز داراي يك ساختار ايستا و خشك نيست. يك متن نوشتاري حتي آنگاه كه در يك كتابخانه براي سالهاي سال خاك مي خورد: و حتي يك نفر جلد آن را هم لمس نمي كند در حال تحول و تغيير ساختار سيال و جيوه ساي خود است. متن پس از ايجاد، همچون يك موجود زنده حيات مي يابد، رشد مي كند. و تلاش مي كند خود را با شرايط محيطي و مطابق و هماهنگ با متون جاري در اطراف خود سازگار و هماهنگ كند.


اين ديدگاه پاسخ به اين سوال است كه آيا يك متن قديمي در زمان خود همانگونه به خوانش تن مي داد كه امروز؟ آيا فيه ما فيه را ما امروز همانگونه خوانش مي كنيم كه مردمان عصر آن؟
هر متن از عناصر و مفاهيمي تركيب شده است كه در مسير تمدن، آن مفاهيم و عناصر آ‎ن نيز در حال تحول و تغيير هستند، عناصري كه هر چند به ظاهر در يك ساختار بسته بندي شده و خشك منجمد شده اند، اما گويا بيشتر از آنكه متعلق به جهان متن و تحت سيطره ي آن باشند خود را نسبت به “جهان متن فراگير” متعهد مي دانند. جهاني كه در برگيرنده ي كليت متون جهان است، متون شكل گرفته، در حال شكل گيري و يا هنوز شكل نگرفته …


اين تحول و تغيير - نه تنها - به قواعد موجود در درون متن اهميت چنداني نمي دهد و تنها و فقط آنها را نيز مورد توجه قرار مي دهد، بلكه حتي متاثر و بنا بر قواعد حاكم بر جهان مخاطب نيست …
اين قواعد حتي يك “جهان متن فراگير” تعيين شده و مشخص و معين نيست، بلكه عبارت است از روابط دائم در حال تغيير متون تشكيل دهنده جهان متن فراگير كه به شكلي (غير قابل ثبت) حتي براي يك چشم بر هم زدن دائما به واسطه ي تغيير در عناصرش و تعريف تازه ي تمامي عناصر و بازتعريف و بازتعريف آنها بنا بر حتي ايجاد كوچكترين تغيير در يك جزء از هر يك از اين عناصر ساختاري بي ثبات و به طرز وحشتناكي سيال است.


متن همواره زنده است. چرا كه جزيي از يك ساختار ارگانيك زنده و هشيار است، اما اين به آن معنا نيست كه يك متن هويت فردي خود را در اين ميان از دست مي دهد، و كاملا در “جهان متن فراگير” استحاله مي گردد … چرا كه متن به همان اندازه كه تحت تاثير “جهان متن فراگير” با تمامي روابط بينامتني آن است تمامي ساختار آن را نيز به نوبه ي خود تحت تاثير قرار مي دهد و همه ي اجزاي “جهان متن فراگير” با تمامي اجزاء و ريزساختارهاي خود در هر لحظه در حال بازتعريف و هماهنگ كردن خود با كوچكترين تغييرات ريزساختاري متن مورد توجه ما مي باشد.


و از همين منظر است كه ما مي توانيم مدعي شويم كه تمامي يك متن در هر نقطه از آن حضور دارد و يا تمامي متون جهان در يك متن حاضر هستند، هر نقطه از يك متن بيانگر تمامي آن متن، و هر متن بيان كننده ي تمام متون جهان است.


آنچه كه ما را از دريافت حضور و درك آن عاجز مي نمايد چيزي نسيت به غير از قابليت هاي محدود ادراكي انسان، تعداد محاسبات همزمان و كشف روابط احتمالي در هر رويداد براي انسان محدود است، دامنه ي تمركز محدود و معين است، نور فانوس ادراك آدمي، در هر صورت تنها محدوده ي خاصي را روشن مي كند. و به همين دليل است كه ما نمي توانيم به اين رهيافت بزرگ دست بيابيم، نمي توانيم در لحظه ي اكنون تمامي گذشته و آينده را ببينيم، نمي توانيم ببينيم كه متون چگونه دارند نفس مي كشند، رشد مي كنند، فكر مي كنند و در هر لحظه، در حال يك ديالوگ و گفتمان در بي نهايت محور با بي نهايت متن به صورت چند وجهي مي باشند.


ديالوگي كه نه تنها با ديگر متون در جريان است، بلكه در هر لحظه با خود متن يعني با “خويشتن اكنون متن” و با “خويشتن پيشين متن” و حتي خويشتنهاي نامتنهاي پيشين متن و با “خويشتن بعدي يا آينده ي متن” و حتي با خويشتنهاي بعدي و آينده ي خود متن در جريان است. چرا كه اگر بپذيريم كه يك متن در گذر زمان به صورت چند محوري در حال تغيير و تحول است مي توانيم به نوعي آن را در حال تكثير در نظر بگيريم. تكثيري كه نه به كپي گيري و ايجاد متون مشابه منجر بشود بلكه تكثيري كه به شكلي ديالكتيكي به متوني تازه و جديد منجر مي شود. متوني كه در ساختار “جهان متن فراگير” محو نمي گردند و جايگاهي برابر با متن فعلي به دست مي آورد. جايگاهي كاملا برابر به شكلي كه هيچ يك از اين متون متكثر نسبت به يكديگر داراي برتري نيستند و به اين ترتيب ما محور زمان را از دست مي دهيم. زمان بي ارزش مي گردد و يك مفهوم نسبي مي شود براي ما كه در محور زمان داراي محكوميت حضور هستيم، محكوميتي كه شامل حال متن نمي گردد و اين يكي از دلايل اصلي غريب ماندن و وجود يك فاصله ي هميشگي بين جهان متن و جهان انسان است … اين يكي از دلايل اصلي بيگانه شدن “مولف زمان زده” با “متن بي زمان” است. متني كه بلافاصله پس از توليد و حتي در لحظه ي شكل گيري و به نوعي حتي پيش از آغاز توليد در فضاي بي وزن خارج از جو، در يك چاه بي انتهاي بي زماني رها و آزاد مي گردد چگونه مي تواند چنگ زده شود و مجددا در دست يك موجود زمانمند قرار بگيرد؟ هيچگاه يك جسم خشك را نمي توان با دست خيس لمس كرد! آنچه كه به دست مي آيد در نهايت يك تصوير، يك عكس، يك دريافت، يك متن ناقص است كه بلافاصله در “چاه بي انتهاي بي زمان” مخاطب در فضاي بي زمان جهان بينامتني مخاطب افتاده و در يك فرايند ديالكتيكي تازه دوباره به بي زماني دچار شده و از دست مي رود و انسان باز هم سرگردان و حيران با دست خالي، خسته و نفس نفس زنان در برهوتي بي پايان به جاي مي ماند!







متن همواره در حال انكار خويش است به گونه اي كه از خود حضوري منفعل به نمايش مي گذارد و اين نقش را آنقدر قدرتمند به اجرا مي گذارد كه نتيجه اين عملكرد و اين مكانيسم دفاعي آن، در واقع تمام عصر كلاسيك است. همانگونه كه فرويد با كشف ناهوشيار انساني و اعلام اينكه مسئول واقعي رفتارهاي ما ناهشيار ما است و نه هشيار ما، به چندين قرن ذهنيت انسان مبني بر حاكميت او بر خويشتنش پايان داد. نظريه مرگ مولف بارت نيز متن را در يك موقعيت بسيار پيچيده قرار داد، متن كه تا آن زمان خود را پشت نيت مولف پنهان مي كرد و در واقع متنيت خود را به واسطه تلاش مداوم براي كشف يك نيت خاص و معين و البته غيرقابل دسترسي حفظ مي كرد ديگر در يك وضعيت بغرنج قرار گرفته بود چرا كه اين بار نه با يك سوبژه كه با بي نهايت سوبژه تعداد مخاطبين خود رو به رو بود… هر چند موقعيت جديد متن را به دردسر انداخته بود، اما هنوز مشكل اصلي در راه بود و خيلي زودتر از آنچه كه سوبژه جايگاه خود را از نزد مولف به مخاطب تغيير داده بود موقعيت خود را نزد مخاطب نيز از دست داد و اين بار به هيچ كجا، مگر خودش ارجاع داده شد!


در يك پروسه ي تاريخي متن داراي شخصيت مستقل از مولف و مخاطب بود كه به خودي خود زنده، متن تبديل به يك باتلاق غريب شد كه در قعر آن هيولايي عظيم زنده و بيدار نفس مي كشد و هر كس را كه به آن وارد شود پيش از آنكه حتي خودش هم متوجه بشود مي بلعد!


متن در آخرين لايه ي ديوار دفاعي خود قرار دارد يك لايه درست پيش از آنكه كاملا آشكار بشود كه او اصلا وجود ندارد.


در مواجهه با لايه هاي دفاعي هر قدر به عمق بيشتري فرو مي رويم همه چيز پيچيده تر مي شود
اما اين پيچيدگي همچون يك فريب و جادوي سحرآميز است كه فقط در حال پنهان كردن اين واقعيت است كه همه چيز ساده تر شده و جواب معما در دسترس تو است! همانگونه كه سادگي ظاهري اوليه پنهان كننده پيچيدگي پنهان در زير لايه هاي اوليه است و با اين هدف كه همه چيز آنقدر ساده و بديهي به نظر برسد كه هيچكس تمايلي براي جستجوي جوابي از خود نشان ندهد و اين همان دليلي بود كه براي قرنها مي پنداشتند كه مولف به عنوان خالق اثر فردي است كه بر متن سلطه كافي داشته و تنها راه فهم واقعي يك اثر شناخت مولف و جهان بيني و … بسيار چيزهاي مربوط به او، هر چند خارج از متن است.


اين واقعيت آنقدر بديهي بود و ساده كه سالهاي سال هيچكس به آن كوچكترين ترديدي راه نداد، اما با افتادن ترك و سپس فرو ريختن اين ديواره دفاعي عظيم، لايه بعدي و بعدي يكي پس از ديگري سر بر آورند ولي اين بار متن ديگر با ساده نمايي قصد ندارد كه واقعيت را انكار كند بلكه با افزودن حجم عظيمي از پيچيدگي قصد دارد كه جستجو كننده را از تلاش نااميد كند و يا اينكه با پنهان كردن واقعيت اصلي در بين هزاران واقعيت ممكن و همطراز او را به گمراهي بكشاند.


اكنون متن در آخرين لايه ي ديواره ي دفاعي خود قرار دارد جايي كه در آن آشكار گشته است كه او فقط به خود ارجاع مي دهد همه چيز خود متن است و مخاطب تنها امكان يك باز توليد مجدد و امكان ظهور يك متن تازه است، راه يافتن به متن غيرممكن است و هيچكس حتي خود مولف نيز نمي تواند آن را مهار كرده و ابژه شناخت قرار دهد. متن پس از خلق با سرعتي شگفت آور هماهنگ با تماس عناصر “جهان متن بزرگ” شروع به رشد و توسعه خود مي كند، رشد و توسعه اي كه ديگر كاملا از كنترل مولف نيز خارج است، و مولف ديگر نه تنها حق بيشتري از مخاطب ندارد بلكه به خاطر دچار بودن به توهم هم تاليف و محقق دانستن خود براي در دست داشتن فرا روايت نهايي در واقع، در موقعيت پايين تري نسبت به مخاطب نيز برخوردار مي باشد، مخاطبي كه به دليل نداشتن چنين توهماتي در جايگاه سيال تري قرار دارد و خوانش او از متن همانند مولف با يك پيش داوري متحجرانه و از پيش تعيين شده رو به رو نيست.


اما حالا به كجا رسيده ايم؟ مولف را پس زده ايم و مخاطب را هم تنها يك امكان براي يك باز توليد، يك متن تازه دانسته ايم مخاطبي كه حتي قبل از آنكه خودش هم متوجه بشود موقعيتش از مخاطب يك متن تبديل به يك مولف مي گردد، او در يك دام پيچيده گرفتار مي شود. ابتدا خود را سوبژه خوانش مي يابد و سپس سوبژه توليد يك متن تازه و چيزي كه در نهايت براي او پنهان مي ماند اين واقعيت است كه او خود در تمام مدت يك ابژه ساده بيش نبوده است! او هيولا را در چنگ هاي خود گرفته است اما آن قسمتي كه از بدن هيولا در چنگهاي خود دارد جداره ي داخلي معده ي اوست! متن به خود ارجاع مي دهد و هيچ امكاني براي دستيابي به او وجود ندارد ولي آيا اين بدان معنا است كه متن موجوديتي آنقدر پيچيده است كه هيچ راهي براي ورود به آن وجود ندارد؟


بله اين هم يك امكان است! اما امكان ديگري نيز وجود دارد: اصلا چيزي به عنوان متن وجود ندارد! پشت اين ديواره هاي پيچيده و چند لايه ي دفاعي هيچ چيز عجيبي وجود ندارد! نه نيت مولفي در كار است و نه بي نهايت امكان براي كشف و شناخت بي نهايت مخاطب، و نه حتي خود متن! در پشت اين ديواره ي عظيم ـ تنها ـ همين جهان هستي وجود دارد كه همه ي ما از مولف و مخاطب و متن در آن قرار گرفته ايم، همانگونه كه بودا از پياز به عنوان مثال استفاده مي كند.


در زير لايه هاي مختلف پياز فقط پياز وجود دارد و ديگر هيچ! شايد به همين دليل است كه نويسندگان بزرگي همچون ساموئل بكت در نهايت به يك سكوت عجيب مي رسند و اعلام مي دارند كه ديگر هر واژه كله ننگي است بر پهنه ي ساكت و آرام و سفيد سكوت! مسئله اصلي اين نيست كه متن وجود ندارد نه مسئله اين است كه اصلا امكان خلق يك متن نيز وجود ندارد، خلقت مستلزم آفرينش است و آفرينش نيز يعني ايجاد چيزي تازه چيزي جديد، اما ما در جهاني زندگي مي كنيم كه درهاي آن كاملا به روي ما بسته است ما تنها عناصري را در اختيار داريم كه در اين جهان وجود دارند و ما صرفا به ايجاد تركيبهاي گوناگون از عناصر موجود در آن مي پردازيم. هيچ عنصر آن جهاني در اختيار ما نيست و ما توانايي آفرينش جوهرهاي تازه عناصر نوين نداريم در پس يك متن ما به تركيب خاصي از عناصري مي رسيم كه در بيرون از آن ديواره ي دفاعي در دنياي اطراف ما به وفور قابل مشاهده است و اگر آن را آناليز كنيم و تجربه نماييم به هيچ چيز به غير از خاك خاكي كه تمام جهان از آن ساخته شده و در نهايت نيز به آن باز مي گردد نمي يابيم. پس بهتر است اگر متن را هنوز دوست داريم و ادامه حضورش را در تمدن خود مي خواهيم او را به حال خود، در پشت ديواره هاي دفاعيش باقي بگذاريم و دست از تلاش براي گشودنش برداريم!


فدرس ساروی